تبلیغات
نقطه چین تا خدا - مطالب ابر حکایت

نقطه چین تا خدا

♥ الا بذکــر الله تطمئن القلوب ♥

زندگی ما

زندگی ما


    پدر و پسر در كوه ها قدم می زدند.ناگهان پسرك زمین خورد و صدمه دید فریاد كشید ووواو... و ...

با كمال تعجب شنید صدایی در كوهستان تكرار كرد ووواو...و. با تعجب فریاد كشید" تو كی هستی؟"

و جواب شنید" تو كی هستی؟" پسرك فریاد كشید" من تو را تحسین می كنم" صدا جواب داد "من

تو را تحسین می كنم" پسرك عصبانی شد و فریاد زد "ترسو" و جواب شنید"ترسو"

  

پسرك به طرف پدرش برگشت و پرسید "داره چه اتفاقی می افته؟" پدر لبخندی زد و گفت:"پسرم دقت كن" و فریاد كشید،تو یك قهرمان هستی" صدا پاسخ داد "تو یك قهرمان هستی."


   پسرك شگفت زده شد اما چیزی دستگیرش نشد.پدر پاسخ داد : مردم این پدیده را اكو می نامند اما در واقع این زندگی است.


هر چیزی كه انجام دهی یا بگویی بسوی تو باز خواهد گشت و زندگی انعكاس كارهای ماست. اگر در دنیا بدنبال عشق باشی، در حقیقت عشق را بوجود می آوری. اگر رقابت بیشتری بخواهی، رقابت را بوجود می آوری.


و این هماهنگی میان همه چیز و در همه جوانب زندگی برقرار است.تو هر چیزی را كه به زندگی بدهی،زندگی همان را به تو خواهد داد.


زندگی تو یك اتفاق نیست،آن ها انعكاس وجود خود تو هستند




برچسب ها: جملات زیبا، داستان، حکایت، جملات پنداموز،

[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 11:54 ب.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

حکایتی دیگر از عبید زاکانی

یهودی از نصرانی پرسید:

                               موسی برتر است یا عیسی؟

گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد، ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد؛ عیسی در گهواره سخن می گفت، اما موسی در چهل سالگی می‌گفت: خدایا! گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند.



برچسب ها: حکایت، عبید، زاکانی،

[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 02:10 ق.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

شوخی با بهلول

 

قاضی شهر خواست با بهلول شوخی كند از او پرسید می خواهم مسئله ای از تو بپرسم آیا حاضری جواب بدهی ؟

بهلول گفت : آنچه را می دانم جواب می دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسید .

قاضی پرسید : اگر سگی از بامی به بام دیگر جست و بادی از او رها شد آن باد متعلق به كدام یك از صاحبان بامهاست .

بهلول گفت : به هر بامی كه نزدیكتر است متعلق به اوست .

قاضی گفت : اگر فاصله هر دو بام برابر باشد چطور ؟

بهلول گفت : نصف باد به صاحب اولی بام و نصف دیگر به دومی تعلق می گیرد .

قاقی گفت : چنانچه صاحبان خانه غایب باشند تكلیف چیست ؟

بهلول گفت : در این صورت جزو بیت المال است و به قاضی تعلق می گیرد .

 



برچسب ها: شوخی با بهلول، بهلول، حکایت، داستانک،

[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 01:55 ق.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

داستان لباسشوئی بهلول

ازبهلول پرسیدند لباسهایت چرك شده چرا نمی شوئی؟

بهلول جواب داد : بازچرك خواهد شد !

گفتند : مرتبه دوم بشوی .

بهلول گفت : باز هم چرك خواهد شد ! 

گفتند دوباره بشوی !

بهلول گفت :معلوم می شود كه من برای لباس شستن دنیا آمدم .



برچسب ها: بهلول، داستانک، حکایت،

[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 01:35 ق.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

حکایتی از عبید زاکانی



شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر

                                                                               



برچسب ها: عبید زاکانی، حکایت، زاکانی، عبید،

[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 01:28 ق.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

لطف بی مثال خدا

ij6lsmrpp2wa6co05q.jpg

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می كرد. از قضا یك روز كه به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...

همان حالی كه به خانه بر می گشت با پروردگار از مشكلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تكرار می كرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی كه این دعا را با خود زمزمه می كرد و می رفت، یكباره یك گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا كرد و گفت:
من تو را كی گفتم ای یار عزیز / كاین كره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود .
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع كند ولی در كمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین كه منم مفتاح راه ( مولانا)


برچسب ها: لطف بی مثال خدا، مولانا، مثنوی، حکایت،

[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

شگرد اقتصادی ملانصرالدین


 

ماجرای جالب و پند آموز شن

 

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و

مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.

دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره،

اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند

و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

 

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد.

در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند،

سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.

ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم،

دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم.

شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.

اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!






موضوع: عارفانه،
برچسب ها: شگرد اقتصادی ملانصرالدین، ملا نصرالدین، اقتصادی، حکایت، حکایت اموزنده و کوتاه،

[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]

گاهی با یک...

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

 نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،

 در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

 ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم  سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...


گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد

گاهی با یک کلمه، یك انسان نابود می شود

گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....

مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند




موضوع: عارفانه،
برچسب ها: حکایت،

[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ باران ]

[ نظرات() ]