تبلیغات
نقطه چین تا خدا - حکایات

نقطه چین تا خدا

♥ الا بذکــر الله تطمئن القلوب ♥



حکایاتی از شیخ ابو سعید ابو الخیر رحمه الله علیه




روزی شیخ برای سخنرانی و ارشاد و موعظه خلق به مجلسی وارد شد


 و جمعی از مریدان شیخ در مجلس انتظار وی را می کشیدند


شیخ در حالی که عبای خود را زیر بغل خود گرفته بود و

عبایش بر زمین کشیده میشد در مجلس وارد شد


ازدحام جمعیت جایی برای ورود تازه واردان در مجلس نگذاشته بود


یکی از مریدان برخواست و بلند آواز داد که خدا رحمت کند کسی را که

برخیزد و قدمی پیش نهد (تا جا باز شود)


شیخ که در حین بالا رفتن از منبر بود به سوی پایین روانه شد

 و  از مجلس خارج شد


مریدان را از فعل شیخ تعجب آمد و علت را پرسیدند


شیخ گفت هر آنچه امروز می خواستم بگویم را این مرد گفت

 (خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد)





در وقتی كه شیخ (ابوسعید) به نیشابور بود,

روزی به گورستان حیره میرفت. چون بر‌ سر خاك مشایخ رسید،

جمعی را دید آن‌جا كه خَمر (شراب) می‌خوردند و چیزی می‌زدند.

صوفیان در اضطراب آمدند، خواستند كه ایشان را

اِحتساب (نهی كردن از اعمالی كه ‌در شرع ممنوع است) كنند

و برنجانند. شیخ مانع شد. ‌چون نزدیك ایشان رسید،

گفت: خداوند چنان‌كه در این جهان خوشدل می‌باشید

در آن جهان نیز خوشدلتان داراد!

جماعت برخاستند و جمله(همگی)، در ‌پای شیخ افتادند و

خَمر‌ها بریختند و سازها بشكستند و

از (با) یك نظرِ شیخ از نیكمردان شدند



گویند ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود.


با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت


پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .


تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت


در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید


از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم


كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و


خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.


جند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .


مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی


تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من تو بودی و


اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.



بایزید گفت: «مرید را حلاوت طاعت دهند، چون بدآن خُرَّم شود، شادی او حجابِ قرب او گردد». و گفت: «کمترین درجه عارف آن است که صفات حق در وی بود».

و گفت: بعد از ریاضات چهل ساله شبی حجاب برداشتند. زاری کردم تا راهم دادند. خطاب آمد که :«با کوزه یی که تو داری و پوستینی، تو را بار نیست». کوزه و پوستین بینداختم. ندایی شنیدم که :«یا بایزید! با این مدعیان بگو که : بایزید بعد از چهل سال مجاهده و ریاضت با کوزه یی شکسته و پوستینی پاره پاره، تا نینداخت، بار نیافت. شما با چندین علایق که به خود باز بسته اید و طریقت را دانه دام هوای نفس ساخته، کلّا و حاشا! که هرگز بار نیابید».

و گفت: سی سال بود تا من می گفتم : چنین کن و چنین ده. چون به قدم اول معرفت رسیدم، گفتم: الهی! تو مرا باش و هر چه خواهی کن». و گفت :«یک بار به درگاه او مناجات کردم و گفتم : کیف السلوک الیک؟( سلوک به سوی تو چگونه است) ندایی شنیدم که : ای«بایزید! طلق نفسک ثلثا، ثم قل: الله». نخست خود را سه طلاق ده، و آن گاه حدیث ما کن.

و گفت:«چهل سال روی به خلق آوردم و ایشان را به حق خواندم و کس اجابت نکرد. روی از ایشان بگردانیدم و به حضرت رفتم. همه را پیش از خود آنجا دیدم». یعنی عنایت حق، در حق خلق بیش از عنایت خود دیدم. آنچه می خواستم، حق تعالی به یک عنایت آن همه را پیش از من به خود رسانید.

و گفت:« از بایزیدی بیرون آمدم، چون مار از پوست. پس نگه کردم، عاشق و معشوق را یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان دید». و گفت:«ندا کردند از من در من که : ای تو،من» ــ یعنی به مقام الفناء فی الله رسیدم ــ و گفت:«چند هزار مقامات از پس کردم، چون نگه کردم خود را در مقام حرف ِ الله دیدم » ــ یعنی به معنی الله که آن کنه است، راه نیست ــ و گفت:«حق ــ تعالی ــ سی سال آینه من بود. اکنون من آینه ی خودم» ــ یعنی آنچه من بودم نماندم. که من و حق شرک بود. چون من نماندم، حق ـ تعالی ـ آینه خویش است. این که می گویم که : اکنون آینه خویشم، حق است که به زبان من سخن می گوید و من در میانه ناپدید ـ و گفت:«سالها بدین درگاه مجاور بودم، به عاقبت جز هیبت و حیرت، نصیب من نیامد». و گفت:«به درگاه عزت شدم، هیچ زحمت نبود. اهل دنیا به دنیا مشغول بودند و محجوب، و اهل آخرت به آخرت، و مدعیان به دعوی، و ارباب طریقت و تصوف قومی به اکل و شرب و قومی به سماع و رقص، و آنها که متقدمان راه بودند و پیش روان سپاه، در بادیه حیرت گم شده بودند و در دریای عجز غرق گشته.

و گفت:«توبت از معصیت یکی است و از طاعت هزار». ــ یعنی عُجب در طاعت بتر از گناه ــ و گفت: «کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت».