تبلیغات
نقطه چین تا خدا - داستانک

نقطه چین تا خدا

♥ الا بذکــر الله تطمئن القلوب ♥

   

     در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند.

     آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند

     بسیار جلب توجه  می‌کردند.

     بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند

     و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

     «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند

     و چقدر در کنار هم خوشبختند».

     پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت.

     غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.

     با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود

     رفت و رو به رویش نشست.

      یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده

     و یک نوشابه در سینی بود.

       پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.

          سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

           پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید.

           همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی

          به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که

         آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

         پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش.

          مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد.

           اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».

         مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.

         بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند

           یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:

           « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».

       همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و

       باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

         پیرزن جواب داد: «بفرمایید».

          - چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز

           با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

             پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام»!

                                                                



یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و

کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و

نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد

و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.

عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”

و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد

که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد.

همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و

از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.




در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت

و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.

پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید

را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.

راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود

که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که

تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،

تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ،

بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

تغییر دنیا کار احمقانه ای است

اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!



قطاری که به مقصد خدا می رفت در ایستگاه دنیا توقف کرد و

پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت : مقصد ما خداست ، کیست که با ما سفر کند ؟

 کیست که رنج و عشق رو با هم بخواهد ؟

 کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

 قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند ،

از جهان تا خدا هزاران ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ،

کسی کم می شد ، قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

 قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید ، پیامبر گفت : اینجا بهشت است ،

مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

 مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند ، اما اندکی باز هم ماندند ،

قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و

گفت : درود بر شما ، راز من همین بود ، آن که مرا میخواهد ،

در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد …

 و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .........



مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود.

 با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.

او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید

 مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:

((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))

او پاسخ داد:((بله))

 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...